- از سعيد بن جبير، ابن عباس گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم روز پنجشنبه از بيمارى خود شكوه نمود، ابن عباس (به محض بردن نام روز پنجشنبه ) گريه سر داد، و گفت : روز پنجشنبه ؟ و چه روزى بود روز پنجشنبه ؟ بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در آن روز شدت يافت ،
فرمود: كاغذ و قلمى بياوريد، تا چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. يكى از افرادى كه نزد او بود، گفت : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم هذايان مى گويد! ابن عباس گفت : به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گفتند: آيا خواسته ات را برآورده نمائيم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: آيا بعد از آنچه انجام شد؟. ابن عباس گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ديگر آن را نطلبيد.
(425) - 2 - سعيد بن جبير از ابن عباس : روز پنجشنبه ! و چه روزى بود روز پنجشنبه ...؟ بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم شدت يافت ، و فرمود: قلم و كاغذ بياوريد... پس مشاجره اى در گرفت ، و شايسته نيست در حضور پيامبر مشاجره اى صورت بگيرد. پس گفتند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را چه شده است ، آيا هذيان مى گويد؟ از او پرسش نمائيد...! پس آنان سخن خود را تكرار كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: مرا به حال خود واگذاريد، زيرا آن حالتى كه من دارم ، از آن چيزى كه شما مرا به آن مى خوانيد بهتر است .
سپس به سه چيز وصيت نمود:
- 1- مشركين را از شبه جزيرة بيرون كنيد...؛
- 2 - به هيئت هاى نمايندگى هم چنانچه من عطا مى دادم ، عطا دهيد.
- 3 - و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از سومين ، ساكت ماند، نمى دانم پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آن را گفت و من فراموش كردم ، و يا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم عمدا از سومين وصيت خوددارى كرد،
(426) .
- 3 - از عمر بن خطاب ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: كاغذ و قلم بياوريد تا نوشته اى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد، زنان پشت پرده گفتند: خواسته پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را انجام دهيد، عمر گفت : من گفتم : ساكت باشيد، شما زنان ، هم نشينان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، هرگاه او بيمار شود چشمان خود را فشار مى دهيد (آب غوره مى گيريد به اصطلاح ) و اشك مى ريزيد، و هرگاه شفا يابد يقه او را مى گيريد! رسول خدا فرمود: آنان از شما بهتر مى باشند،
(427) .
- 4 - عبدالله بن عتبة از ابن عباس : چون بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم شدت يافت ، و وفاتش نزديك گرديد، و تعدادى از مردان در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم حضور داشتند، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: بشتابيد، قلم و كاغذ بياوريد، تا نوشته اى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد؛ عمر گفت : بيمارى بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم غالب آمده ، و شما قرآن داريد، كتاب خداوند ما را كفايت مى كند (نيازى به وصيت نداريم ) اهل بيت ، اختلاف نمودند و مشاجره كردند، برخى از آنان مى گفت : قلم و كاغذ بياوريد، و برخى گفته عمر را تكرار مى نمودند، و چون داد و فرياد و اختلاف بسيار شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را غمگين نمودند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: از كنار من برخيزيد، عبيدالله بن عبدالله گويد: ابن عباس مى گفت : مصيبت ، و همه مصيبت آن بود كه مانع نگارش پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم شدند،
(428) .
وقايع نگاران در اينجا، گفته اصلى عمر را تغيير داده و كلمه اى مؤ دبانه تر به جاى آن قرار داداند، بخارى نيز همين روايت را با همين سلسله سند ذكر كرده ، اما از ذكر نام عمر خوددارى كرده ، و به جاى آن از كلمه (بعضى ) استفاده نموده است ،
(429) و نيز در اين حديث از واژه (هذيان ) استفاده ننموده است ، در حالى كه در روايت قبل : از واژه (هذيان ) استفاده نموده است . و در روايتى ديگر، از عمر نيز به صراحت نام برده است :
-5- عبيدالله از ابن عباس : گويد: چون بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم شدت يافت ، فرمود: كاغذ و قلم بياوريد، تا نوشته اى بنگارم كه با داشتن آن نوشته نبايد گمراه شويد،
(430) عمر گفت : بيمارى بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم غالب آمده ، كتاب خدا بس است ما را، اختلاف ، و داد و هوار، فراوان شد، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: برخيزيد از كنار من ، نزاع و درگيرى نزد من سزاوار نمى باشد.
و ابن عباس (پس از نقل اين خبر) بيرون رفت و مى گفت : مصيبت و همه مصيبت آن بود كه نگذاشتند رسول خدا سفارش خود را بنگارد،
(431) -6- مسلم ، در صحيح خود بدون اين كه نامى از گوينده آن جسارت برد، واژه (هذيان ) را به كار برده است ، زيرا از عمر، نام نبرده است ، پس راحت مى تواند واژه اصلى را ذكر نمايد،
(432) ابوبكر احمد بن عبدالعزيز گويد: و حسن بن ربيع ، از عبدالرزاق ، از معمر، از زهرى ، از على بن عبدالله بن عباس ، از پدرش گويد:
چون هنگام وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرا رسيد، در حالى كه گروهى كه عمر نيز در ميان آنان بود، در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم حضور داشتند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: كاغذ و قلمى بياوريد، تا نوشته اى براى شما بنويسم كه پس از من گمراه نشويد، عمر كلمه اى گفت ، كه معناى آن غلبه بيمارى بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بود، و گفت : كتاب خداى ما را بس است ، در ميان افراد كه حضور داشتند، اختلاف و نزاع در گرفت ، برخى گفتند: سخن همان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گفت ، و چون داد و فرياد و همهمه و ياوه گوئى و اختلاف فراوان گشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: برخيزيد، سزاوار نيست در حضور پيامبرى ، چنين اختلاف صورت پذيرد، پس همگى برخاستند، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در همان روز وفات يافت ،
(433) .
و ابن عباس مى گفت : مصيبت و همه مصيبت آن است كه نگذارند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خود را بنويسد.
ابن ابى الحديد گويد: اين حديث را محمد بن اسمعيل بخارى ، و مسلم بن حجاج قشيرى در صحيح خود ذكر نموده اند، و همه حديث نويسان ، راويان ، در صحت اين روايت اتفاق دارند،
(434) .
اين است نمونه اى از آنچه راويان حديث ، و وقايع نگاران ، راجع به نوشته اى كه هرگز نوشته نشد، براى ما به يادگارى گذارده اند. ونه تنها اين نامه نوشته نشد، بلكه به ساحت قدس نبوى نيز جسارت شد.
و ملاحظه شد كه كه همگان بدون ترديد آغازگر اين جسارت را، عمر دانستند، و بعضا براى كاهش ميزان جسارت ، لفظ اصلى جسارت را حذف نموده ، و به جاى آن واژه اى ديگر كه همان مفهوم را دارد، بكار بند، و برخى نيز نخواستند، از گوينده آن واژه نامى برده باشند، تا كرامت و اعتبار گوينده ، محفوظ بماند. و حتى در پاره اى از اين روايات نه از گوينده اين جسارت نامى برده ، و نه از نوعليه السلام سخنى كه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گفته شده است يادى كرده ، اما محتواى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را شديدتر بيان داشته و اهميت آن را دو چندان ، از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نقل نموده است ، جابر گويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در هنگام مرگ خود كاغذى خواست تا چيزى براى امت خود بنويسد، كه نه گمراه كنند (ديگران را) و نه خود گمراه شوند، پس ، آنان در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، داد و فرياد و همهمه راه انداخت تا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از نگارش آن صرف نظر نمود،
(435) .
و مى بينيم كه آنان به اين دستورات توجه ننمودند، و اگر به آن توجه مى شد، از گمراهى نجات مى يافتند.
و اى كاش به اين مقدار كفايت نموده ، و نمى گفتند: كتاب خدا ما را از وصيت تو بى نياز مى كند، گويا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نمى داند كتاب خدا در ميان آنان چه موقعيتى دارد؟ و يا اين كه خود را آگاه تر از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در مورد قرآن و خواندن آن مى دانستند؟ و اى كاش به اين مقدار نيز اكتفاء مى كردند، و از اين حد تجاوز ننموده و نسبت هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نمى دادند؟ و گويا هرگز نداى قرآن را در مورد سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نشنيده بودند، كه شب و روز در گوش آنان طنين مى انداخت ؛ پيامبر شما مجنون نيست سخن ياوه نمى گويد، جز وحى خداوند چيزى ندارد، گمراه نيست از روى هواى نفس سخن نمى گويد، اشتباه در گفتارش نيست ؟ (در بخش 4 - 7 از آن سخن مى گوئيم .
2-6 آغازگر جسارت بزرگ
عمر آغازگر اين جسارت بود، و ديگران از او در اين سخن پيروى كردند، چون در همه روايات ياد شده تصريح شد به ياد حاضرين دو دسته شدند، برخى ديگر گفتند، بايد از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و برخى ديگر گفتند: بايد از سخن عمر پيروى كرد.
اين گونه برخورد با سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، توسط گروهى ، بيان كننده اين جهت است كه تعدادى از همفكران عمر در آن جمع حضور داشته اند، و چه بسا با پيش بينى هاى قبلى بوده است كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم تا دم آخر، خواست در مورد خلافت على عليه السلام سفارش كند، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را به اين گونه از اعتبار بيندازند، و به انصافا چه خوب توانستند طرح خود را پياده كنند، و بخوبى مى توان دريافت چه چيز باعث شد، تا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خواسته خود را تعقيب ننمايد، و گرنه همه چيز را زير سؤ ال مى برند.
چنين جسارتى را كسى به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ننموده ، مگر ابوجهل ،
(436) .
3 - 6 چند سؤ ال ؟
آيا آداب معاشرت ، و عرف و اجتماع چنين اجازه اى مى دهد؟ آنهم در حضور يك بيمار در بستر مرگ و در حال احتضار، در حضور اقارب و خويشان ، و يك مشت زن و بچه ، آن هم نسبت به شخصى چون پيامبر عظيم الشاءن صلى الله عليه و آله وسلم ، كه آنان را از آن همه بدبختى نجات بخشيد، و به چنين شخصى چنان جمله اى نسبت دهند؟ و آيا اين حركت به معناى انكار همه چيز نمى باشد؟ و آيا با وجود همه آنچه گذشت ، هنوز هم ما حق نداريم همه چيز را بر ملا سازيم ،؟ و استدلال علمى و منطقى خود را بازگو نمائيم ؟ مى توان از همه آنچه گفته شد چشم پوشى نمود، اما يك محذر باقى مى ماند، و آن اين كه تصديق اين گروه به معناى تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است ، و در نتيجه تكذيب اسلام .
و آيا ما نبايد از ساحت قدس نبوى و اصل اسلام دفاع كنيم ؟ و با ذكر شواهد تاريخى محكم ، و با استدلال علمى و منطقى ، لااقل نگذاريم دشمن هر چه مى خواهد بگويد؟ و هر آن چه مى تواند به اسلام و پيامبر آن نسبت ناروا دهد؟.
واث مونت كمرى ، نويسنده كتاب محمد صلى الله عليه و آله وسلم پيامبر و سياستمدار، گويد: نقادان غربى محمد صلى الله عليه و آله وسلم را به بيمارى صرع متهم نموده اند،
(437) ، گرچه او خود اين اتهام را وارد ندانسته و از روحى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دفاع مى كند، اما چرا چنين نسبتى به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم داده اند؟ چون ما خود چنين گفته ايم ، و گفته ايم كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم (نعوذ بالله ) هذيان مى گفت ؟
و اينك چند سؤ ال ؟
-1- آيا مى توان باور كرد: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم سخن ناصواب گويد؟
-2- انگيزه و هدف از اين اقدام جسورانه چه بوده است ؟
-3- چرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم پيشنهاد خود را پى گيرى ننمود، و آن گاه كه خواستند اجراء كنند سكوت كرد؟
-4- آيا اين گناه پوزش پذير است ؟
-5- سومين وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، كه راوى حديث فراموش كرد، و يا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم عمدا آن را ترك نموده چه بوده است ؟ و اينها سئوالاتى است كه اين رخ داد به طور طبيعى به دنبال دارد.
4-6 اعتبار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
قرآن با صراحت تمام در مورد گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اظهار مى كند، و هيچ كس نمى تواند در گفته هاى قرآن ترديد داشته ، و حجيت آن را زير سؤ ال برد، حتى شخص عمر، كتاب خداى را معيار عمل دانسته و مى گويد، حسبنا كتاب الله : كتاب خداى ، را معيار عمل دانسته كفايت مى كند و طبق صريح قرآن نسبت هزيان دادن به پيامبر، محكوم و گوينده آن مجرم است . قرآن راجع به گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گويد:
-1- انه لقوم رسول كريم ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاعليه السلام ثم امين : و ما صاحبكم بمجنون
(438) : اين گفتار پيامبرى است بزرگوار، و داراى عزت و منزلت نزد پروردگار، داراى قدرت و نيرو، و داراى منزلت و مقام نزد پروردگار، و دستورات او نزد پروردگار، و دستورات او نزد پروردگار مورد اطاعت است ، بايد از او اطاعت نمود، و امين است در تبليغ آنچه به او وحى مى شود، و نيز او همنشين شما بود، و جنون ندارد، چون نسبت جنون به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم داده بودند.
گر چه برخى اعتقاد دارند، مقصود جبرئيل است ، كه رسول پروردگار است براى وحى به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، كه در اين صورت شش صفت ياد شده مربوط به اوست ، و نفى جنون و كمال عقل مخصوص به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، و هذيان نوعى جنون است ، كه در هر حال ساحت مقدس نبوى از آن به دور است ، و لازم به يادآورى است كه تهمت جنون به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم قبلا از سوى مشركين ، به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم وارد شده بود.
-2- ما ضل صاحبكم و ماغوى ، و ماينطق عن الهوى ، ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى ،
(439) : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گمراه نشد، و دچار خطا و اشتباه نگرديد، و از روى هوا نفس سخن نمى گويد، دعوت او به حق ، و يا قرآنى كه براى شما تلاوت مى كند، بجز وحى الهى نمى باشد، جبرئيل او را بياموخت .
-3- انه لقول رسول كريم ، و ما هو يقول شاعر قليلا ما تؤ منون ، و لايقول كاهن قليلا ما تذكرون ، تنزيل من رب العالمين ، ولو تقول علينا بعض الاقاويل لاءخذنا منه بالميمين ، ثم لقطعنا منه الوتين
(440) : و آن سخن پيامبرى بزرگوار است ، و گفته شاعرى نيست ، بجز اندكى از شما به آن ايمان نمى آوريد، و نيز گفته كاهن و ساحر نمى باشد، اندكى از شما متذكر مى شود، از جانب پروردگار نازل شده است ، و اگر به ما سخنى نسبت دهد كه از ما نباشد، قرآن را از او مى ستانيم ، و يا دست راست او را قطع مى كنيم ، و يا از او انتقام مى گيريم و او را مى كشيم .
و آيا پس از اين همه صراحت قرآن در مورد گفته هاى نبى اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، كه خالى از هر نوع عيب و نقص و ايراد است ، و اينكه در گفته هايش حتى اشتباه وجود ندارد، و از روى خواسته هاى نفسانى هيچ دخالتى در منطق رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نداشته است ، چنانچه قرآن كريم بگونه مطلق از مدحت منطق رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، سخن مى گويد، و آنان كه اين تهمت ناروا را به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بستند در مقام عمل غير از آنند كه خود مى گويند، لذا دستورات صادره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را در هر حال مى پذيرفتند، و امتثال فرامين او را واجب مى شمردند، و آن را هذيان نمى پنداشتند، و تاريخ شواهدى از اين گونه فرامين پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم قبل از اين اتهام و نيز پس از آن و تا آخرين لحظه حياتش را براى ما بازگو نموده ، كه همه آن فرامين را اصحاب معتبر مى دانستند، تنها يك فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، آن هم بسيار ضرورى و حياتى مورد چنين اتهامى قرار مى گيرد، فرمانى كه مربوط به زمامدارى على بى ابى طالب عليه السلام است .
-1- در مورد فرمان بسيج سپاه اسامة به سرزمين روم ، و پى گيرى آن از سوى حضرت در روزهاى چهارشنبه و روز پنجشنبه و روز شنبه ، و در شدت بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم روز يكشنبه و باز روز دوشنبه آخرين روز زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، كه در حالات گوناگون بيمارى بوده است ،
(441) كسى نسبت هذيان به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نداده است ، و به هدف خود مى رسيدند، لذا تا آخرين لحظه و حتى چهار روز بعد از درخواست قلم و كاغذ باز هم پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اصرار مى ورزيد و حتى متخلفين را مورد لعنت قرار مى دهد، اما مواجه با چنين نسبتى نمى شود، و فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را هم چنان ، پابرجا و استوار مى دانند، و بعد از انجام كارهاى خود و تمام شدن بيعت با قوت و نيرو و اراده تمام آن را به انجام مى رسانند،
(442) .
-2- وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم پس از اتهام وارده را مورد ترديد قرار نمى دهند، و خدشه اى به آن وارد نمى سازند، و دو فقرة از وصيت نامه هاى سه گانه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را، پذيرفته و يك مورد را از قلم مى اندازند، و آن دو مورد را كه عبارت از اخراج مشركين از شبه جزيرة العرب ، و دادن عطا به هيئت هاى نمايندگى را اجراء مى كنند، و هيچ گونه واكنشى منفى از خود نشان نمى دهند.
-3- و نيز در آخرين لحظات و ساعات زندگى ، چنانچه خود گويند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور داد: ابابكر برود نماز گذارد، اين دستور از روى هذيان نمى باشد و كاملا معتبر است ؟
-4- و نيز روز دوشنبه پس از بازگشت از نماز هنگامى كه متوجه مى شود، ابابكر را وادار نموده اند تا با مردم نماز بخواند، خود به مسجد مى رود و با مردم نماز مى خواند، و چون به منزل باز مى گردد، در حالى كه سخن نمى گويد، و با اشاره به اسامة دستور مى دهد، ماءموريت خود را به انجام ريساند، در اين مورد نيز نسبتى ناروا داده نمى شود، زيرا راه پيش گيرى در اين فرمان نيز وجود دارد.
|
5-6 هدف و انگيزه جسارت بزرگ با توجه به آن چه گذشت ، نبايد هيچ مسلمانى بخصوص آنان كه از دير زمان با قرآن و تعاليم آن آشنائى دارند، نمى توان باور داشت ، آنان اطلاعاتى از آيات ياد شده در مورد مصونيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نداشتند، مضافا بر اينكه عقل انسان ، بدون در نظر گرفتن آيات ياد شده ، به عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از خطا و لغزش ، حكم مى نمايد، و از همه اين ادلة كه بگذريم ، شيوه و رسم تعيين ولايت عهد، بخصوص در ميان مردم عشايرى رايج بوده ، بنابراين به فرض عدم وصيت پيشين ، نياز به وصيت داشت ، و اگر قبلا نيز شخص وصى خود را تعيين نموده ، تاءكيد بر آن در هنگام مرگ امرى طبيعى است ، با توجه به همه اين مسائل چرا با تهمت ناروا و ايجاد جو درگيرى مانع وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى شوند. در گفتگوئى كه عمر با ابن عباس دارد، پرده از اين ماجرا بر مى دارد: ابن عباس گويد: به همراه عمر در يكى ار مسافرت هايش به شام رفتم ، روزى بر شتر خود، به تنهائى حركت مى كردم : من به دنبال او رفتم ، به من گفت : ابن عباس ، من از عموزاده ات شكايت دارم ، او خواستم ، همراه من بيايد، او موافقت ننمود، و من هم چنان او را دل خور و خشمگين مى بينم ، فكر نمى كنى خشم او از چيست ؟ گفتم : تو خود مى دانى ، عمر گفت : فكر مى كنم او هنوز از خلافت ، و از دست دادن آن ناراحت است ، گفتم : آرى چنين است ، او گمان دارد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم او را براى خلافت كانديد نموده بود عمر گفت : فرزند عباس ! رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم او را براى خلافت كانديد نموده بود، چه مى شود، در صورتى كه خدا چنين نمى خواست ! رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم چيز را خواست ، و خداوند چيز ديگرى اراده نمود، پس اراده خدا اجرا شد و اراده رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم اجرا نگرديد، و آيا هر چه را رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم اراده نمود انجام شد؟ او خواست عمويش (ابولهب ) مسلمان شود، و خداوند اراده نكرد و او مسلمان نشد، (443) . و مضمون همين خبر با لفظ ديگرى نيز روايت شده است : رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خواست او را كانديداى خلافت نمايد، و من از ترس بروز فتنه ، مانع شدم . و پيامبر از درون من آگاه شد و خوددارى كرد(444) . در اين گفتگو، عمر به پنج مطلب اشاره مى كند: -1- اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بر خلاف اراده خداوند عمل نمود. -2- اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم تصميم داشت على عليه السلام را براى خلافت معرفى نمايد. -3- اين كه او مانع اجراى اين فرمان گرديد. -4- اين اقدام براى نجات اسلام بوده . -5- دليل سكوت و پى گيرى نكردن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را بيان مى دارد. مشاهده مى شود عمر اعتراف مى كند كه با نسبت هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم چگونه از وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم جلوگيرى كرده ، آن هم به بدترين شيوه ممكن . عمر نگذاشت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم وصيت خود را بكند، چون او مى دانست وصيت راجع به چه امرى است . اگر اندكى در جمله پايان حديث (كتف )، و حديث ثقلين ، كه تصريح به خلافت عترت دارد، تاءمل شود اين مطلب فهميده مى شود: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى فرمايد، قلم و كاغذ بياوريد تا چيزى بنگارم كه هرگز گمراه نشويد، و در پايان حديث ثقلين نيز گويد: اگر به اين دو تمسك جوئيد هرگز گمراه نشويد، توجه به نتيجه گيرى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در حديث ، اين نكته را مى رساند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در بيمارى خود مى خواست ، آنچه را در دو حديث (ثقلين ) گفته بود، مشرحا بيان دارد. محمد حسنين هيكل گويد: آنان مسئله مهمى را از بين بردند كه نگذارند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم آنچه را مى خواهد به روى كاغذ بياورد، وليكن عمر چنان در راى و انديشه خود ثابت ماند،(445) يعنى اين كه نه تنها از كرده خود پشيمان نبود، بلكه تا آخر آن چه را انجام داده بود تاءييد مى كرد. در گفتگوئى ديگر با ابن عباس گويد: و عرب خواهد دانست كه انديشه ، و عمل مهاجرين صدر اسلام در برگرداندن خلافت از على عليه السلام بسيار پسنديده و شايسته بوده است ،(446) عجبا كه عمر راى و انديشه خود را از انديشه و راى پيامبر شايسته تر مى داند، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را در برابر خداوند، و خود را هم گام با اراده پروردگار مى داند، خود را همتاى كسانى مى آورد كه تا آخر در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ايستادند و به او ايمان نياوردند، افتخار مى ورزد كه مانع اجراى تصميم رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم گرديد، و در آخر همه اين اقدامات را به سود اسلام مى كند، و مانعى براى بروز فتنه هائى كه خود در آن سقوط نمودند،(447) به حساب مى آورد. 6-6 دفاع و پاسخ در شگفت آورتر اينكه با كمال تاءسف ، با همه تصريحات عمر، و در دنيائى كه جسارت يافتن حقيقت در آحاد مردم پديد آمده ، باز هم كسانى هستند كه بدون تفكر و انديشه ، به دفاع بر خواسته ، و نمى خواهند، آنچه را مى دانند، به آن اعتراف نمايند، و به صرف اين كه باور كردنش مشكل است ، خود را در اين چهارچوب به حبس مى اندازند، و اين اقدام عمر را ابتكارى الهى شمرده ، و از كرامات شيخ مى داند؛ زيرا راى عمر با اراده پروردگار هماهنگ بوده ، اما اراده رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به اراده پروردگار هماهنگ نبوده است ؟(448) احمد شهرستانى در كتاب ملل و نحل گويد: اگر اعتراض بر امام به حق را خروج و تمرد بدانيم و اعتراض كننده را خارجى به شمار آوريم ، چنانچه با (خويصره ) تميمى عمل شد، در هنگامى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم اعتراض نمود، و گفت : (اعدل يا محمد صلى الله عليه و آله وسلم فانك لم تعدل ) : به عدالت رفتار كن اى محمد صلى الله عليه و آله وسلم ، زيرا تو به عدالت رفتار نمى كنى ، آيا اين نوع بر خورد با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم تحسين عقل و انديشه خود و قبيح انديشه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمى باشد.(449) و آيا هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در خواست قلم و كاغذ مى كند تا دستورى بدهد كه مردم را از گمراهى نجات بخشد، و در مقابل اين خواسته به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نسبت هذيان داده مى شود،(450) و مى گويد: كتاب خداى ما را از وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بى نياز مى كند، آيا اين حركت تحسين عقل خود و تقبيح انديشه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، و در واقع پايان رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم به شمار نمى آيد، پس چرا آقاى شهرسانى بين اين دو جريان امتياز قائل مى شود، و مى گويد: اختلافاتى كه در هنگام بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم انجام مى شود، يك مسئله اجتهادى است ، و هدف آنان از اين اختلاف و مخالفت اقامه شرع و تداوم و برقرارى دين بوده است .(451) و در صفحه بعد گويد: اين دو رويداد (حديث قلم و كاغذ - و حديث اجراى فرمان سپاه اسامه ) را به اين جهت در اينجا ذكر نمودم كه مخالفين ، اين دو جريان را در شمار مخالفتهاى مؤ ثر در امر دين شمرده اند، در حالى كه چنين نيست ، بلكه هدف آنان ، اقامه دين و استوارى آن بوده است .(452) در اينجا واقعا ضرب المثل يك بام و دو هوا صدق مى كند، آقاى شهرستانى اعتراض به امام را خروج از دين مى داند (پس اعتراض به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در اولويت قرار دارد) كه مثلا اعتراض عمر را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم امرى اجتهادى بداند. مقصود از اجتهاد چيست كه اين همه ، و در هر موردى به اجتهاد متوسل مى شوند؟ آيا مورد اجتهاد آن جائى نيست كه دستور صريحى وجود نداشته باشد، و انسان در اين صورت (اگر دايره اجتهاد را تا اين حد وسيع بدانيم .) مى تواند طبق نظر شخصى خود عمل نمايد، و اما در صورتى كه دستور صريح و آشكار وجود داشته باشد، ديگر اجتهاد براى چيست ؟ و اگر با وجود نص صريح ، انسان آن را كنار گذارد و طبق نظر شخصى خود عمل كند، به گونه اى كه مغاير با فرمان صريح باشد، مصداق مخالفت و سرپيچى از دستور كجاست ؟ و در چه موردى است ؟ و آيا مگر مخالفت آنان با دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بر اساس تشخيص خود و دلسوزى براى اسلام و مصلحت انديش نبود؟ چنانچه اظهار مى دارند، و اين همان تحسين عقل و خرد خويش ، و تقبيح راى و نظريه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمى باشد؟ و بلكه به مراتب شديدتر از اعتراض (خويصر) است ، زيرا (خويصر) بخت برگشته فقط يك اعتراض در مورد خاص به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمود، اما با نسبت هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم همه چيز را زير سؤ ال بردند، آيا پيامبرى كه العياذالله هذيان بگويد، شايسته پيامبرى است ؟ و آيا به طور كلى از اعتبار ساقط نمى شود، و اين بزرگترين ضربه ، به اصل دين و اسلام نمى باشد؟ آن وقت شهرستانى مى گويد: به خاطر اقامه دين و... به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم چنين نسبت هائى دادند، و گفتند: او را به حال خود واگذاريد، اين هم يك منطق كاملا عوضى است كه ضربه به اصل دين را به پا داشتن و اقامه آن بدانند. تعصب كارش به آنجا انجامد كه اگر امر اثر شود، بين اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم درست مى انديشيد يا فلان ، بگوئيم فلان ، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را كنار گذاريم ، آخر ما هر چه داريم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم داريم ، اگر پيامبر را از پيامبرى ساقط نموديم ، چه خواهيم داشت ، اگر تفكر شخصى يك نفر را زير سؤ ال بريم ، بهتر از آن نيست كه رسالت را خدشه دار نمائيم . 7- 6؛ و اما انصاف ...؟ دكتر حفنى داود، استاد دانشكده زبان در قاهره ، مقدمه اى كه بر كتاب عبدالله بن سبا نوشته است ، سه پرسش زير را مطرح نموده است : 1- آيا صحابى بزرگوار دچار خطا و لغزش و اشتباه مى شود؟ 2- آيا صحابى بزرگوارى ممكن است ، منافق و يا كافر شود؟ 3- آيا صحابى بزرگوارى ممكن است ، منافق و يا كافر شود؟ دكتر حفنى سپس خود به سوالات ياد شده پاسخ مى دهد: در مورد اول و دوم بى ترديد مى توان اظهار نظر كرد، و پاسخ مثبت داد، و در مورد پرسش سوم جواب منفى است ، زيرا نفاق و يا كفر مربوط به قلب اسئان است ، و به جز خداوند از آن آگاهى ندارد (البته تا هنگامى كه كفر و نفاق را بر زبان نياورده است ). بنابراين ما به برادران اهل سنت خود مى گوئيم .... چرا بايد خطاها و لغزش هاى خلفاء را انكار نمائيم ؟ گذشته از آن ، اگر ما نسبت به اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ارادتى داريم ، در واقع به طفيل ارادتى است كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم داريم ، و فقط به اعتبار صحابى بودن آنان نمى باشد، ما هنگامى كه انكار كنيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم جانشين و وصى و خليفه اى براى دوران بعد از خود معين ننمود، در نظر همه عقلاى عالم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم خود را زير سؤ ال برده ايم ، زيرا همه عقلاى عالم و دانشمندان جهان خواهند گفت : اين چگونه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، و چه گونه عقل كلى است كه مردم را بعد از مرگ خود بلاتكليف رها كرد و رفت ، و خود باعث اختلاف گرديد. ما اگر امروز عمر را به خاطر اعتراضاتى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم وارد كرده ، مانند صلح حدبيه ، و ممانعت از نگارش وصيت در بيمارى مرگ خود، مقصر و خطاكار ندانيم ، بايد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را خطاكار بدانيم ، امروز كه نه سفره هاى رنگين ، و نه پول هاى گزاف ، و نه مناصب و پست و مقامهاى مهم لشكرى و كشورى بنى اميه وجود ندارد، و نه ترس از دژخيمان و جلادان ، و كشتار و تبعيد، و زندان و زجر و سلب و نهب مخالفانشان وجود دارد؟ و...(453) اعترافى ديگر: ابوبكر انبارى در كتاب امالى خود گويد: على عليه السلام در مسجد، در كنار عمر نشسته بود، و تعدادى از مردم نيز در آنجا حضور داشتند، چون حضرت برخاست ، و از مجلس بيرون رفت ، كسى متعرض او گرديد، و او را متهم به خودستائى ، و خودبزرگ بينى نمود، عمر گفت : او واقعا حق دارد خود را به ستايد و به وجود خود افتخار نمايد، به خدا سوگند، اگر شمشير او نمى بود ستون اسلام استوار نمى گرديد، و گذشته از اين او آگاه ترين امت اسلام است به امور قضائى ، و او داراى سابقه و شرافت است ؛ آن مرد به عرم گفت : با اين كيفيت چه چيز شما را وادار كرد كه خلافت را از او باز داريد؟ گفت : به خاطر جوانيش ، و اين كه به فرزندان عبدالمطلب علاقه مند بود، دوست نداشتيم خلافت به او برسد.(454) اين اعتراف دو گانگى طرز تفكر عمر و همراهانش ، كه نگذاشتند، وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم به نگارش در آيد، با شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بيان مى دارد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، ايمان و شرافت و منزلت ، و توان و مديريت افراد را نه بر اساس سن و سال تعيين مى كرد، و بلكه بر اساس توانائى آن شخص ، و درارا بودن آن صفات و شرائط، خواه جوان ، و يا كهنسال باشد، و لذا مى بينيم اسامه هفده ، و يا حداكثر بيست ساله را فرمانده قشونى كرد كه سران و بزرگان در آن سپاه بودند، اما عمر و يارانش نپذيرفتند،(455) و هم او و يارانش نيز كه دريافتند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم صريحا مى خواهد باز هم على عليه السلام را خليفه خود نمايد، و آن را به نگارش در آورد، نمى توانستند براى هميشه جوانى را به اصطلاح حاكم بر سرنوشت خود بدانند، و نيز مى دانستند، كه اگر هم اكنون خلافت به على عليه السلام واگذار شود، پس از او نيز در ميان فرزندان او، گردش خواهد نمود، به دليل سفارشات مكرر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، در مورد امامان دوازده گانه ،(456) و به همين دليل است كه او را متهم به دوستى فرزندان عبدالمطلب مى كنند. مگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمى دانست على عليه السلام جوان است (على عليه السلام در آن موقع حدود سى و چند سال داشت - م -) و آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم انبوه ريش سفيدان را نمى ديد كه دور و بر او مى پلكند؟ و آيا مگر على بن ابى طالب عليه السلام را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمى شناخت كه از اين سكه هاى قلابى نيست و بستگان خود را به دليل خويشى و بستگى مقدم نمى دارد، و گواه بر اين مطلب رفتار حضرت است با برادر خود عقيل ، و عمر اين خصوصيات را بهتر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم مى دانست ، و آيا مى توانيم بگوئيم : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمى دانست كه او چنين است كه عمر مى گويد، و يا مى دانست كه چنين است و با وجود آن ، چنين شخصى را بر امت خود مسلط مى كند، حاشاك يا رسول خدا ص وسلم كه چنين باشى . وليكن تو بهترين را، براى بهترين و مهم ترين و مسئوليت دارترين مهم انتخاب نمودى ، اما كژ انديشان نگذارند. 8 - 6؛ عذر خواهى جالب ابو جعفر نقيب عذر خواهى جالبى دارد كه شنيدنش مى ارزد، گر چه تقريبا عموما چنين استدلال نموده اند، چنانچه قاضى القضاة عبدالجبار معتزلى نيز چنين استدلالى دارد. (457) ابن ابى الحديد گويد: از ابوجعفر نقيب سؤ ال كردم : و اين اخبار را براى او خواندم : من اين روايات را صريح در خلافت على عليه السلام مى بينم كه به اين معنا دلالت دارند؟ اما از سوى ديگر بسيار بعيد مى دانم كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم متفق شوند، و همگى تلاش كنند براى اين كه دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را دفع نمايند، هم چنانكه بعيد مى دانم اصحاب براى از بين بردن يكى از معالم دين مانند توجه به كعبه در هنگام نماز، و روزه ماه رمضان ، و ديگر شعارهاى دنيى ، اتفاق پيدا كنند. نقيب در پاسخ گفت : آنان معتقد بودند كه خلافت از شعاير مذهبى است و همانند ديگر احكام شرعيه مثل نماز و روزه ، و بلكه آنان مسئله خلافت را هم چون مسائل ديگر دنيوى مى پنداشتند، مانند: فرماندهى فرماندهان و تدبير جنگها و سياست مردم دارى و رعيت پرورى . آنان در مخالفت اين امور باك نداشتند، و در صورتى كه در آن مصلحتى مى ديدند، از مخالفت با دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در اين گونه موارد پروائى نداشتند، و به همين جهت است كه مى بينيم از شركت در سپاه اسامة ، ابوبكر و عمر امتناع مى ورزند، زيرا مصلحت ديدند در مدينة باقى بمانند...(458) . پاسخ اين كه : ما نيز جز اين چيزى نمى گوئيم كه آنان عقيده شخصى خود را بر نظريات پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ترجيح دادند، و بر خلاف دستور صريح قرآن عمل نمودند: و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (459) : آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به شما دستور مى دهد انجام دهيد، و از آنچه شما را نهى مى كند، خوددارى نمائيد. و اين دستور شامل همه مسائل است كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در آن مورد، فرمانى صادر شده است ، خواه در امور عبادى محض و يا به اصطلاح در امور دنيوى از قبيل حكومت و اداره شئون مختلف مردم ، باشد. و بر فرض صحت اين ادعا، عمر فقط مى تواند نظر شخصى خود را بيان دارد، اما جسارت چرا؟ با چه مجوزى به خود اجازه مى دهد، اين چنين به ساحت قدس نبوى جسارت نمايد؟ مگر اين كه گفته شود: چون عمر و ديگران ، از اين دستور، وجوب اجراء استفاده مى نمودند، براى كم رنگ نمودن فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نسبت هذيان به او دادند تا وجوب آن ساقط شود، و ديگر اطاعت از آن واجب نباشد. زيرا به فرض اين كه اين گونه امور اجتهادى باشد، اما در اين مورد خاص ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم با صدور دستور مسئله را به اجتهاد واگذار ننموده ، كه هرگونه به نظرشان آمد عمل كنند، بلكه دستور صادر نموده و حق اجتهاد را سلب نموده است . و اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم متخلفين از شركت در سپاه اسامة را شايسته نفرين و لعنت خدا به شمار مى آورد خود گواه است كه مسئله اجتهادى نبوده است ، و پيروى از آن واجب بوده ، و اگر تخلفى صورت نگرفته ، پس به مجوزى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم متخلفين را لعنت مى نمايد.(460) 9- 6 دفاعياتى ديگر -1- اين كه عمر با اين لفظ (هذيان ) به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اعتراض ننموده است و بلكه گفته است : (بيمارى بر او غلبه يافت ) و در صحيح بخارى چنين چيزى نيست . -2- بر فرض كه جمله ياد شده از عمر صادر شده است اسائه ادبى صورت نگرفته است زيرا (هجر) به كلمه اى گفته مى شود كه مريض در هنگام شدت درد آن را بر زبان جارى مى سازد، و به معناى خاصى نيست ، و هر كلمه اى كه مريض در حال شدت بيمارى بر زبان جارى مى سازد (هجر) ناميده مى شود. -3- و اين كه عمر مانع شد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم منظور خود را بنويسد، علماء در اين رابطه گفته اند: عمر بيم آن داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به خاطر شدت درد چيزى بنويسد كه منافقين آن را درك نكنند، و همين مسئله باعث اختلاف در ميان مسلمانان گردد. و برخى ديگر گفته اند: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم همانند بيماران سخن مى گفت ، و در واقع نمى خواست چيزى بنويسد، چنانچه بيماران مى گويند: فلان و فلان را مثلا حاضر نمايند. -4- عمر در هنگام صحت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بسيار مى شد كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى گفت : فلان كار را انجام بده و فلان كار را انجام مده ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم با او موافقت مى كرد، و او داراى اين موقعيت بود نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در هنگام صحت و سلامت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، و او بر اساس عادت خود، در هنگام بيمارى نيز چنين كرد، و اگر كسى در حالات عمر مطالعه كند، از اين كار او در شگفت نخواهد بود. -5- از كجا معلوم است ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى خواست با اين نگارش خود، على عليه السلام را به خلافت نصب نمايد، و اين مطلب از باب علم به غيب است ، و چرا نگوئيم مى خواست ابوبكر را به خلافت برگزيند، چنانچه در اين مورد نيز روايت است كه فرمود: ابابكر را فراخوانيد تا براى او سفارشى بنويسم . -6- اين مطلب كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى خواست على عليه السلام با اين نوشته به خلافت نصب نمايد، متناقض است با ادعاى نصب على عليه السلام به خلافت در غدير خم . پاسخ يكم : -1- راويان حديث با قطع و يقين لفظ (هجر) را ذكر نموده اند،(461) و بخارى نيز در صحيح خود در چند مورد با الفاظ مختلف از اين حديث ياد نموده است و از آن جمله است با واژه (هجر)(462) كه به صورت سؤ ال مطرح نموده است ، و در روايت كلمه را عوض نموده و بجاى آن (غلبه الوجع ): بيمارى بر او غلبه يافته است ، گذارده . و نيز باب (جوائز الوند) بلفظ (هجر: هذيان ) حديث را ذكر نموده است ،(463) پاسخ دوم : ابن اثير در مورد واژه (هجر) گويد: در بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به او گفتند: ما شاءنه ؟ اءهجر: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را چه شده است ؟آيا به خاطر بيمارى كلامش در هم شده است ؟ و اين بهترين چيزى است كه مى توان در اين رابطه گفت ، كه به صورت سؤ ال مطرح شود، و نبايد به صورت (اخبار): خبر دادن باشد، زيرا در اين صورت از ماده فحش و يا هذيان خواهد بود. و گوينده اين سخن عمر است ، و گمان نمى رود او چنين منظورى داشته است ،(464) . روشن است كه استفهام ، و اخبار حقيقت معناى واژه را تغيير نمى دهد، و اين اثير نخواسته است بگويد: معناى سؤ ال واژه با معناى اخبارى آن تغيير مى يابد، چرا كه سخن درهم و برهم بيمار، همان هذيان است ، و تنها تفاوتى كه دارد صورت سؤ ال ، و اخبار، تنها، بيانگر ميزان اعتقاد شخص خبر دهنده و سؤ ال كننده است ، در صورت سؤ ال باور صد در صد، نمى باشد، و اخبار دادن حاكى از باور شخص خبر دهنده است پس معناى واژه ، در هر دو صورت هذيان است . و ما در اين رابطة سخنى خواهيم داشت . ابن اثير در اينجا بعضى از روايات را كه به صورت سئوالى نسبت هذيان را مطرح كرده است مورد شاهد قرار داده ، و روايات ديگرى كه با لفظ (هجر) و (ليهجر) و (غلبه الوجع )و... كه همگى يك منظور را مى رساند و بيانگر معتقدات عمر نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است ، لااقل در ظاهر مورد نظر قرار نداده است ، گر چه از آن اطلاع داشته ، و براى تخفيف در مقدار جسارت روايت سئوالى را شايسته تر دانسته است ، چرا كه بعيد مى داند عمر چنين اقدامى كرده است . نتيجه اين كه واژه (هجر) به معناى هذيان است ، حال به صورت سؤ ال مطرح شده ، و يا به صورت خبر؟ با مراجعه به اخبار كه قبلا بخشى از آن بيان شد اين مطلب روشن مى شود. و آيا صحيح است به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نسبت هذيان داده شود، چه در بيمارى و چه در حال سلامتى ؟ اين مطلبى است كه عقل و شرع هر دو آن را ممنوع مى شمارد، اما عقل ، زيرا اگر كسى در هر حال دچار هذيان شود، و از اين جهت مصون نباشد، كه ممكن است هذيان بگويد، اشتباه كند، در بسيارى از گفتار و رفتار او ترديد مى شود، بنابر آن قول و فعلش حجت نيست ، و اين مطلب با مقام نبوت منافات دارد، و فوائد بعثت را زير سؤ ال مى برد. و از نظر شرع آيات بسيارى در قرآن است كه دستور مى دهد: از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اطاعت شود. و هر فرمانى مى دهد بايد آنرا انجام داد، و اگر احتمال دهيم پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دچار هذيان مى شود يعنى سخنان نامربوط مى گويد (العياذ بالله ) خداوند چنين دستورى نمى داد، تعدادى از اين آيات را در سابق بر شمرديم ، و اكنون تعدادى از آيات ديگر در اين رابطة . -1- اطيعوا الله و اطيعو الرسول از خداوند و رسول گرامى اطاعت كنيد. -2- و ما كان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون له الخيرة من امرهم ،: هيچ مؤ من و مؤ منة اختيار ندارد، در مورد امور خودشان ، هنگامى كه خدا و رسولش دستورى دهند. -3- و ما صاحبكم بمجنون : پيامبر مجنون نيست ، و آيات ديگرى در اين رابطة . و كسى كه دچار هذيان شود، خداوند دستور نمى دهد از او اطاعت كنند. هذيان نيز نوعى جنون است ، يعنى نتيجه جنون هذيان است ، و هنگامى كه خداوند جنون را از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نفى مى كند، در واقع هذيان را نفى نموده است ، زيرا جنون حالتى است كه عقل انسان را تحت پوشش خود قرار مى دهد، و هذيان و كلام نامنظم نيز ناشى از همين مسئله است . و از اينجا روشن مى شود تغيير كلمات ، چيزى را عوض نمى كند. پاسخ سوم : اين كه گفته شد: عمر از بيم اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم چيزى بنويسد كه منافقين آن را درك نكرده ... اولا چگونه تصور مى شود، پيامبر چيزى را كه با نوشتن آن كسى گمراه نمى شود، توصيف كند، و همان باعث گمراهى و اختلاف شود، نوشتارى كه مضمون آن باعث نجات از گمراهى مى شود، چنانچه مى شود، چنانچه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آن را چنين توصيف مى كند، خود سبب اختلاف و گمراهى گردد، و اين خود توهين ديگرى نسبت به ساحت قدس نبوى است .ديگر اين كه چگونه عدم فهم منافقين باعث ايجاد اختلاف در ميان مسلمين خواهد گرديد، مسلمانانى كه مقصود و مراد رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را درك مى كنند، و معتقد هستند آنچه او بگويد و بنويسد باعث نجات آنان از گمراهى خواهد گرديد. و اگر واقعا عمر چنين قصدى داشت ، لازم بود پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را با عبارات و جملات زيبائى آگاه مى نمود، و به اين گونه مقصود خود را توضيح مى داد، نه اين كه او را از نوشتن مقصود خود باز مى داشت . و نيز اگر مقصود عمر از ممانعت نگارش نامه چنين بود كه گفته شد، چرا ابن عباس در هنگام يادآورى اين پرخاش ، گريه مى كند، بگونه اى كه بر اثر ريزش اشك ، سنگريزه هاى جلو رويش خيس مى شود و مى گويد: مصيبت ، مصيبت روز پنجشنبه است ، ايا كسى جز اين مدافع مقصود عمر را به اين گونه درك نكرد. و بر فرض صحت اين كه مقصود عمر همان بود كه گفته شد، باز دارى در صورتى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در موضوعى به مشورت بنشيند، اما در موردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم تصميمى اتخاذ كند كسى حق انتخاب ندارد، چنانچه آيه به آن اشاره نمود. پاسخ چهارم : اين كه گفته شد: عمر در مسائل بسيار با پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مخالفت مى كرد، و به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم امر و نهى مى نمود و در امورى دخالت مى نمود كه حق دخالت نداشت ، و اين مسئله عادتى شده بود براى او و... آرى اين درست كه در بسيار از امور دخالت هاى ناروا مى نمود، از قبيل صلح حديبية ، نماز خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بر جنازه فرزند ابى منافق ، و نيز نماز پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بر جنازه شخص ديگرى و... كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به مخالفت هاى او اعتناء ننمود و بكار خود ادامه داد، كه در اين موارد و مشابه آن بر اساس حسن خلق و روش زيباى خود با او معامله و مجاملة مى نمود، و اين رفتار به آن معنا نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از عمر پيروى مى كرد و منتظر راهنمائى هاى او بود، او بى نيازتر از اين بود. پاسخ پنجم : از كجا معلوم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى خواست على عليه السلام را در اين نوشتار به خلافت منصوب دارد؟ شواهد و قرائنى به اين معنا دلالت دارد، و از باب غيب گوئى نيست ، تصريحاتى كه پيش از اين در قرآن و دستورالعملهاى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، و حديث ثقلين و نيز خود گفتار عمر در اين باره ، چنانچه در صفحات پيشين گذاشت . (465) و تكرار موجبى ندارد و در آخر اين كه تاءكيد در چيزى هرگز متناقض با آن چيز نخواهد بود، و سفارش بعدى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در مورد خلافت على عليه السلام مؤ يد دستورات پيشين او در اين رابطه است . و شگفتا...! كه برخى از راويان حديث به خاطر كاهش اين جسارت تصرفاتى در الفاظ حديث نموده اند، و آن را به صورت جمله سئوالى ، و گاهى سئوالى انكارى ذكر كرده و گفته اند: عمر در واقع سؤ ال نمود: او را چه شده است ، آيا هذيان مى گويد...؟ از او سؤ ال كنيد...! چنانچه بخارى و مسلم به اين لفظ نيز روايت نموده اند.(466) و چگونه از كسى كه احتمال مى رود هذيان بگويد، سؤ ال مى شود: و آيا عمر بگونه سؤ ال مطلب خود را مطرح نموده است ؟ اگر چنين است پس چرا به دنبال آن مى گويد: كتاب خدا ما را كفايت مى كند، اگر باورش آن نيست كه مى گويد پس چرا خود و ديگران را بى نياز از او مى داند. و شگفت آورتر اين كه هرگاه گوينده اين كلام را معين مى كنند، لفظ را تغيير مى دهند، و بجاى كلمه (هذيان ) جمله (غلبه بيمارى را) مطرح مى كنند، و هرگاه نامى از گوينده آن نمى آورند، لفظ اصلى را بكار مى گيرند. و شگفت تر اين كه همان كسانى كه نسبت هذيان را به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى دهند، براى شايستگى ابابكر در امر خلافت ، مدعى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ابوبكر را براى نماز معين نمود، پس شايسته خلافت است ، در حالى كه دستور نماز چنانچه مدعى هستند، پس از دستور آوردن كاغذ و قلم بوده است ، و در حالى اين دستور را داده است كه در حال اغما و بيهوشى ، و گاه حالت عادى بود و در شدت بيمارى بوده است ، و نماز ابى بكر چنانچه مدعى هستند هفده نماز بوده كه آخرين آن صبحگاه روز دوشنبه روز وفات پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى باشد، و داستان قلم و كاغذ، روز پنجشنبه بوده است ، و چگونه است كه دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم براى قلم و كاغذ (هذيان ) است ، و سفارش به نماز ابى بكر هذيان نيست ؟ و شگفت تر اين كه هنگامى كه ابوبكر به عثمان دستور مى دهد: بنويس . اما بعد، و سپس بى هوش مى شود، و عثمان جمله را به اين گونه تمام مى كند: اما بعد فقد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب و لم الكم خيرا منه (467) : عمر خطاب را به جاى خود نصب نمودم ... و پس از آن ابوبكر بهوش مى آيد، و به او مى گويد: بخوان ، وقتى جمله را تمام شده مى بيند، به او مى گويد: بيم داشتى جمله را تمام نكنم ، و مردم دچار اختلاف شوند و بعد نوشته اش را تاءييد نمود. در اينجا به ابى بكر نسبت هذيان نمى دهند، در حالى كه حالش وخيم تر از پيامبر اكرم بود، لحظه به لحظه غش مى نمود و مدهوش مى شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم پنج روز قبل از رحلت خود چنين وصيتى خواست بنمايد، نسبت آن چنانى به او دادند؟ چه تفاوتى بين اين دو مى تواند وجود داشته باشد، جز اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى خواست نسبت به على عليه السلام راجع به خلافت سفارش و تاءكيد كند پس از اين كه در اجراى فرمان بسيج سپاه اسامة تعلل ورزيدند؟ و چه چيز باعث گريه شديد ابن عباس بعد از گذشت زمانى طولانى از اين جريان مى شود كه هر وقت بياد مى آورد جريان روز پنجشنبه را بى اختيار گريه مى كند كه زمين را خيس مى كند، و اين نوشتار كوچك ميتواند متضمن چه چيزى باشد كه امت را براى هميشه از گمراهى نجات بخشد، بجز خلافت امير المؤ منين على عليه السلام و فرزندان معصوم او، و به دليل اين كه عصمت فقط در آنها وجود دارد، و ديگران فاقد اين معنا هستند. و اگر بجز على و فرزندان او، ميتوانستند مردم را از گمراهى نجات بخشند، هيچ يك از آن مسائلى كه روى داد، و هنوز نيز دنباله آن ادامه دارد، اتفاق نمى افتاد. و اين كه گفته شد: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم با در خواست قلم و كاغذ مى خواست ابابكر را به خلافت نصب نمايد، بايد گفت : اگر چنين احتمالى وجود مى داشت عمر خود اقدام به نگارش آن مى كرد، با آن اشتياقى كه نسبت به ابى بكر داشت ، تا نيازى به مسائلى كه بعدا انجام شد نداشته باشد، از قبيل هجوم به خانه فاطمه (س ) و...و نيز پاسخ سؤ ال ششم در ضمن داده شد، كه تكرار سفارش ، دستور اول را نقض ننموده ، و بلكه آن را تاءكيد مى نمايد. و شگفت اين كه عمر گويد: كتاب خداوند ما را كفايت مى كند، اين خود را بزرگترين ادعاهاست ، زيرا هرگز آنان به تمام نيازمندى هاى امت اسلام آگاهى نداشتند، و قران نيز حتى جزئيات نمازهاى پنجگانه را مطرح ننموده است ، و اگر واقعا چنين مى بود، پيامبر اكرم عترت را در كنار قرآن قرار نمى داد، و نمى فرمود: اين دو از يك ديگر جدا نشوند، و بسيارى از احاديث است كه اين ادعا را تكذيب مى كند، و اعتراف عمر در مناسبتهاى مختلف به عجز و ناتوانى خود، در حل مشكلات دينى مردم و... ابى الدرداء گويد: در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بوديم ، كه چشم به آسمان دوخت و فرمود: نزديك شده است كه علم از ميان مردم رخت بر بندد بگونه اى كه به چيزى از آن دست نيابند؛ زياد بن لبيد انصارى عرضه داشت : چگونه علم از ميان مردم مى رود، در حالى كه ما قرآن را خوانده ايم و به زن و فرزندان خود آن را مى آموزيم ؟ فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، من تو را در شمار فقهاى مدينة مى دانستم ، اين تورات و انجيل است نزد يهود و نصارى ، چگونه آنها را بى نياز مى كند،(468) . و چگونه با وجود اين برنامه عمر مدعى مى شود كتاب خداى ما را كفايت مى كند، آيا آگاهى عمر از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بيشتر است كه قرآن چه جايگاهى در ميان مردم دارد، و يا اين كه عمر به مطالب قرآن اطلاعات بيشترى دارد؟10- 6 باز هم دفاع ابوجعفر نقيب در گفتارى با ابن ابى الحديد مطالبى مى گويد كه خلاصه آن چنين است : هنگامى كه عمر در جريان (كاغذ و قلم ) آن جسارت و اسائه ادب را نمود، و مانع شد، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم راءى عمر را پسنديده است ، و چون نظاير آن را عمر در گذشته انجام داده بود مردم نيز اعتراض نداشتند، و اين خود علامت رضايت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است (469) . و به عبارت ديگر: چرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خواسته خود را دنبال ننموده ، در هنگامى كه اصحاب دو دسته شدند، و گروهى با پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم موافق بودند، و حتى از او خواستند: آيا بياوريم آنچه خواستيد، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: برخيزيد و از نزد من بيرون رويد كه آنچه من در آن قرار دارم بهتر از آن چيزى است كه مرا به آن مى خوانيد. پاسخ : اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم سكوت نمود، و خواسته خود را تعقيب ننمود. پس از اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم با اين جسارت مواجه گرديد، ملاحظه نمود نگارش وصيت نيز اثرى را بجز فتنه در پى نخواهد داشت ، زيرا پس از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نيز اختلاف به شكل ديگر مطرح خواهد شد، كه آيا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم هذيان گفت ، (العياذبالله )، و يا نه ؟، چنانچه در حضورش اين اختلاف ايجاد شد. و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اصرار مى ورزيد، و آن وصيت را مى نگاشت ، در گفته خود پافشارى مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم هذيان گفته ، و پيروان آنان براى اثبات اين منظور تلاش مى كردند كتابها تدوين نموده و طومارها مى نوشتند، و نه چون امروز كه در صدد توجيه گفته عمر بر آمده تا از شدت زنندگى آن بكاهند، و لذا انديشه قوى و دورانديشى عميق رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، ايجاب كرد، از نگارش كتاب چشم پوشى نمايد، تا اين كه راهى براى خدشه دار نمودن اصل نبوت براى آنان گشوده نشود. در عين حال پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خشم و نفرت خود را از اين حركت زشت با جملاتى از قبيل : برخيزيد از كنار من برويد، و يا اين كه زنان از شما بهترند، اعلان مى دارد: -1- زنان پشت پرده گفتند: چرا قلم و كاغذ براى رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نمى آوريد؟ و عمر به زنان اعتراض كرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در پاسخ به اعتراض عمر فرمود: آنان از شما بهتر مى باشند.(470) -2- جابر بن عبدالله انصارى ، بعد از ذكر حديث (قلم و كاغذ) مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم عمر را طرد نمود و از خود راند.: قال فتكلم عمر فرفضه النبى صلى الله عليه و آله وسلم : گويد پس عمر صحبت نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم او را از خود راند،(471) سؤ ال : اگر انجام اين فرمان واجب مى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به مجرد مخالفت آنان ، آن را ترك نمى نمود، چنانچه تبليغ در امر دين را به خاطر مخالفت كفار ترك ننمود؟ پاسخ اين كه در صورتى كه اين اعتراض وارد باشد، مى توان گفت : بعد از مخالفت و اعتراض آنان ، وجوب آن از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ساقط شده ، به دليل مؤ ثر واقع نشدن و فتنه حاصله از آن ، در حالى كه تبليغ اسلامى براى كفار چنين پيامدى نداشت و ديگر اينكه وجوب تبليغ از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، ربطى به وجوب آوردن قلم و كاغذ براى نگارش دستورى كه متضمن مصونيت از گمراهى است ندارد، و اين مطلب كه گفته شده ، وجوب تبليغ از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را نفى مى كند، اما وجوب انجام آن توسط مسلمين به قوت خود باقى است ، مگر اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ) وجوب را بردارد، و پيامبر اين كار را انجام نداد، فقط از آنان اعراض نمود، و روى گردان شد. دفاعى ديگر: اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم وسلم در واقع نمى خواست چيزى بنويسد، و او مى خواست با اين سخن آنان را آزمايش كند، و خداوند عمر را در اين ميان برگزيد، تا مانع آوردن كاغذ و قلم شود، و بنابراين ممانعت او مورد موافقت خداوند بوده است ، و از كرامات او به حساب مى آيد. شيخ سليم ، بشرى رئيس دانشگاه الازهر، اين دفاعيه را از علماى خود نقل نموده است ، اما خود نيز آن را مورد پسند قرار نداده ، و گويد: انصاف اين است كه گفته حضرت : (هرگز بعد از آن گمراه نشويد) اين مطلب را نمى پذيرد، زيرا اين جمله ، پاسخ دوم دستور پيامبر راجع به آوردن قلم و كاغذ مى باشد: قلم و كاغذ بياوريد تا براى شما نوشته اى بنگارم ، و اين كه (گمراه نشويد)، و معناى آن چنين است كه اگر قلم و كاغذ آورديد براى شما چيزى مى نويسم كه هرگز گمراه نشويد و روشن است كه خبر دادن به چنين چيزى اگر فقط براى آزمايش باشد كه آيا قلم و كاغذ مى آورند، يا نه ؛ خبر دروغ است ، كه پبامبران الهى منزه و مبراى از آن مى باشند. شيخ سليم چون اين دفاع را نمى پسندد عذر ديگرى مى آورد: و آن اين كه اين دستور بعنوان يك امر واجب نمى باشد، كه اگر كسى آنرا ترك گويد، گناهكار باشد، و بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آن را بعنوان مشاورة طرح نموده است ، و مسائلى كه بعنوان مشورت طرح مى شد، اصحاب ، در اين گونه مطالب گاهى اعتراض مى نمودند بخصوص عمر كه خود را در ادراك مصالح موفق مى ديد، و با اين اعتراض مى خواست پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در حال بيمارى بزحمت نيفتد و صلاح در اين ديد كه نياوردن قلم و كاغذ سزاوارتر است . و ممكن است عمر بيم آن داشته است كه مبادا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم چيزى بنويسد كه مردم از انجام آن عاجز باشند، و سزاوار عقوبت شوند، زيرا با نگارش آن ديگر نمى شد آن را توجيه نمود. و نيز شايد ترس عمر از اين كه منافقين خدشه اى در صحت نگارش بنمايند، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آن را در حال بيمارى نوشت ، و همين امر باعث فتنه شود، او را وادار كرد، مانع نگارش وصيت شود. و شايد آنان چنين پنداشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى گويد: شما در گمراهى اجتماع نخواهيد نمود، و خود مى دانستند كه همه امت ، در امرى گمراه كننده اتفاق نظر نخواهند داشت ، چون قبلا اين حديث را از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم شنيده بودند، و تكرار آن را ضرورى نمى دانستند، و گمان داشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم قصدى جز احتياط بيشتر ندارد، و به همين جهت دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را دستورى واجب نمى شمردند، و به اين گونه با او مواجه شدند، فقط به خاطر دلسوزى به حال پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و... شيخ سليم گويد: تمام عذرهائى كه در اين رابطه داشته اند از اين حدود تجاوز نمى كند. و ليكن كسى كه اندك تاءملى داشته باشد، به اين نتيجه ميرسد كه همه آنچه گفته شد، خالى از اشكال نمى باشد، زيرا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى گويد: بعد از آن هرگز گمراه نشويد، متوجه خواهيم شد كه دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، دستورى است واجب ، و وجوب را اراده نموده است ، و با توجه به بردبارى حضرت و حسن خلقى كه دارد، دستور مى دهد از كنارش برخيزند، و بروند، دليل است بر اين كه آنان يكى از واجبات مهم و عظيم را ترك نموده اند. گويد: بهتر اين است كه در پاسخ گفته شود: حادثه و رويدادى بود كه انجام شد، و ما نمى دانيم توجيه صحيح اين حركت آنان در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم چيست ؟ (472) شيخ سليم نيز همانند ديگران از توجيه اين حركت آنان عاجز است و دليل اين حركت را نمى تواند هضم نمايد، اما اگر كسى بدون داشتن پيش ساخته هاى ذهنى به قضاوت بنشيند خواهد دريافت علت و انگيزه ممانعت از نگارش ، مسئله اى بوده است كه آنان آن را نمى پسنديدند، و لذا بناگاه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را با جمله اى روبرو كردند، و سر و صدا و اختلافى راه انداختند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم صلاح نديد، در آوردن قلم و كاغذ اصرار ورزد، و لذا به طور شفاهى وصيت خود را مطرح مى كند، كه آن را نيز از حديث ساقط مى كنند، و مى گويند: سومين را فراموش ، و با عمدا ترك نمود،(473) .و آن مسئله مهم بجز خلافت على عليه السلام نمى باشد كه عمر نزد ابن عباس به آن اعتراف نمود. و به فرض اين كه توجيهات ياد شده را بپذيريم ، چرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را با كلمه (هذيان ) آزردند؟ و چرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: بيرون رويد؟ چرا ابن عباس گريه مى كند؟ و در هنگام مرگ چه وقت آزمايش است ، در لحظات آخر هر كس در فكر اين است كه آخرين و مهم ترين سفارشات را بنمايد. و باز اين چه نوع توجيهى است كه بگوئيم ، عمر مصالح را درك مى نمود، و از جانب خداوند به او الهام شده بود كه با پبامبر صلى الله عليه و آله وسلم مخالفت كند، و الهامى كه به او شده بود، از وحى رسول خدا مهم تر است ؟ و اين چه نوع دل سوزى نسبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم است ؟(474) آيا آوردن قلم و كاغذ موجب آسايش او مى شد؟ و يا نسبت هذيان به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دادن ؟ و مخالفت با دستورات او؟ و آيا كسى كه نوشتن يك نوشتار براى او سخت است آزردن او با سخنان ياوه براى او سخت و ناهموار نمى باشد. و از اين شگفت تر اين كه بيم داشتند پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستورى صادر كند كه مردم از انجام آن عاجز باشند، و مستحق عقوبت شوند، و اين بيم و ترس چرا در صورتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى گويد: اين نوشته باعث مى شود كه هرگز گمراه نشويد، آيا گمان مى رود، آنان كه چنين دفاعياتى از عمر مى نمايند، عمر را آگاهتر از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به پيامدها و عواقب امور مى دانند؟ و يا اينكه او را مهربانتر و محتاطتر از پيامبر مى شناسند؟ آيا باورشان اين است ؟ هرگز...! و اگر واقعا ترس داشتند، منافقين در صحت اين دستور از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ترديد نمايند چون پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در حال بيمارى چنين چيزى را نوشته است ، چرا خود بذر ترديد، افشانده و با نسبت دادن (هذيان )، راه را براى آيندگان گشودند؟ و اين كه گفته شد: عمر مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را درك ننمود كه حفظ تك تك افراد از گمراهى است ، و فكر مى كرد مقصودش خبر دادن از عدم تجمع امت در گمراهى است ؟. اولا هر كسى كه اين حديث را بشنود به ذهن او جز عدم گمراهى تك تك افراد خطور نمى كند، زيرا فهم معناى ادعا شده نياز به قرينة دارد، و نيز نياز به تقدير جمله و كلمه اى دارد، ديگر اينكه درك عمر آنچنان ضعيف نبود كه حديثى اين چنين را نشنيده باشد، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بارها گفته بود: همه امت من گمراه نمى شوند، و در گمراهى اجتماع نخواهند، و امت من در خطا و اشتباه تجمع نمى نمايند، و بسيارى از تصريحات ديگر مبنى بر اين كه همه احاد امت در اشتباه متفق نشوند و با وجود همه اين تصريحات ممكن نيست و معنايى غير از مفهوم صريح لفظ به ذهن كسى خطور نمايد توقع مى رود عمر آن چيز را از حديث بفهمد كه ديگران مى فهمند نه آنچه را كه همه صحاح آن را نفى مى كنند،(475) |